حكيم ابوالقاسم فردوسى

592

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

برفتن همى شاه را دل نداد * همى بود در گنگ پيروز و شاد همه پهلوانان ايران سپاه * برفتند يك سر بنزديك شاه كه گر شاه را دل نجنبد ز جاى * سوى شهر ايران نيايدش راى همانا بد انديش افراسياب * گذشتست زان سو بدرياى آب چنان پير بر گاه كاوس شاه * نه اورنگ و فرّ و نه گنج و سپاه گر او سوى ايران شود پر ز كين * كه باشد نگهبان ايران زمين گر او باز با بخت و افسر شود * همه رنج ما پاك بىبر شود ازان پس بايرانيان شاه گفت * كه اين پند با سودمنديست جفت ازان شارستان پس مهان را بخواند * و ز آن رنج بردن فراوان براند از يشان كسى را كه شايسته تر * گرامى تر از شهر و بايسته تر تنش را بخلعت بياراستند * ز دژ بارهء مرزبان خواستند چنين گفت كايدر بشادى بمان * ز دل بر كن انديشهء بد گمان ببخشيد چندانكه بد خواسته * ز اسبان و ز گنج آراسته همه شهر زيشان توانگر شدند * چه با ياره و تخت و افسر شدند [ بازگشتن خسرو از گنگ دژ به سوى سياوشگرد ] بدانگه كه بيدار گردد خروس * ز درگاه برخاست آواى كوس سپاهى شتابنده و راه جوى * بسوى بيابان نهادند روى همه نامداران هر كشورى * برفتند هر جا كه بد مهترى خورشها ببردند نزديك شاه * كه بود از در شهريار و سپاه براهى كه لشكر همى برگذشت * در و دشت يك سر چو بازار گشت بكوه و بيابان و جاى نشست * كسى را نبد كسى كه بگشاد دست بزرگان ابا هديه و با نثار * پذيره شدندى بر شهريار چو خلعت فراز آمديشان ز گنج * نهشتى كه با او برفتى برنج پذيره شدش گيو با لشكرى * و ز آن شهر هر كس كه بد مهترى چو ديد آن سرو فرّهء سر فراز * پياده شد و برد پيشش نماز جهاندار بسيار بنواختشان * برسم كيان جايگه ساختشان چو خسرو بنزديك كشتى رسيد * فرود آمد و بادبان بركشيد دو هفته بران روى دريا بماند * ز گفتار با گيو چندى براند چنين گفت هر كو نديدست گنگ * نبايد كه خواهد بگيتى درنگ بفرمود تا كار بر ساختند * دو زورق به آب اندر انداختند شناساى كشتى هر آن كس كه بود * كه بر ژرف دريا دليرى نمود بفرمود تا بادبان بركشيد * بدرياى بىمايه اندر كشيد همان راه دريا بيك ساله راه * چنان تيز شد باد در هفت ماه كه آن شاه و لشكر بدين سو گذشت * كه از باد كژ آستى تر نگشت سپهدار لشكر به خشكى كشيد * ببستند كشتى و هامون بديد خورش كرد و پوشش هم آنجا يله * بملاح و آن كس كه كردى خله بفرمود دينار و خلعت ز گنج * ز گيتى كسى را كه بردند رنج و ز آن آب راه بيابان گرفت * جهانى ازو مانده اندر شگفت